|
گاهی گمان نمی کنی ولی میشود گاهی نمیشود نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود ؟ وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده میشویم اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ناپدید می شود. یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و نا پدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی .... یا لطیف! مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش....
دستهايم را
با چشمان باز تو می گویم
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
روزها آمد و رفت
از عشق باید سخن گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت
روی نقطه آخرِ آخرین خط نشسته ام
چه کسی باور میکند ؟
متولدین فروردین ماه :
خدايا من هماني هستم كه وقت و بيوقت مزاحمت ميشوم؛ هماني كه وقتي دلش ميگيرد و بغضش ميتركد ، ميآيد سراغت . من همانيام كه هميشه دعاهاي عجيب و غريب ميكند و چشمهايش را ميبندد و ميگويد :« من اين حرفها سرم نميشود. بايد دعايم را مستجاب كني.» هماني كه گاهي لج ميكند و گاهي خودش را برايت لوس ميكند ؛ هماني كه نمازهايش يك در ميان قضا ميشود و كلي روزهي نگرفته دارد ؛ هماني كه بعضي وقتها پشت سر مردم حرف ميزند و گاهي بدجنس ميشود . البته گاهي هم خودخواه ، گاهي هم دروغگو حالا يادت آمد من كي هستم؟! البته ميدانم كه مرا خيلي خوب ميشناسي . تو اسم مرا ميداني . ميداني كجا زندگي ميكنم و به كدام دانشگاه ميروم . تو حتي ................. اما خدايا من از تو هيچچي نميدانم . هيچچي كه دروغ است ؛ چرا ، يك كمي ميدانم . اما اين يك كمي خيلي كم است . راستش من مدتهاست كه ميخواهم چيزهايي برايت بنويسم . البته من هميشه با تو حرف زدهام . باز هم حرف ميزنم. اما راستش چند وقتي است كه چند تا تصميم جديد گرفتهام . دوست دارم بزرگ بشوم ؛ دوست دارم بهتر باشم ؛ من يك عالم سؤال دارم ؛ سؤالهايي كه هيچ كس جوابش را بلد نيست . دوست دارم تو جوابم را بدهي . نميدانم ، شايد هم من اصلاً هيچ سؤالي ندارم و ميخواهم تو به من سؤالهاي تازه ياد بدهي . اما بايد قول بدهي كمكم كني ! قول ميدهي ؟ . . . به خدا چه ميخواهي بگويي؟ چه ميخواهي برايش بنويسي ؟
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي ميتواند زمين را گرم كند ؟ ليلي گفت : من . خدا شعلهاي به او داد . ليلي شعله را توي سينهاش گذاشت . سينهاش آتش گرفت . خدا لبخند زد ، ليلي هم . خدا گفت : شعله را خرج كن . زمينم را به آتش بكش . ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا ميكرد . ليلي گُر ميگرفت . خدا حظ ميكرد . ليلي ميترسيد . ميترسيد آتشاش تمام شود. ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد . مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد . خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ، خدا دنياي بيزنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت شيطان كمكش كرد . دل ، زنجير شد ، زن ، زنجير شد . دنيا پر از زنجير شد و آدمها همه ديوانه زنجيري ! خدا دنيا را بيزنجير ميخواست . نام دنياي بيزنجير اما بهشت است . امتحان آدم همين جا بود . دستهاي شيطان پُر از زنجير بود . خدا گفت : زنجيرهايتان را پاره كنيد . شايد نام زنجير شما عشق است . يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير ميخواست . ليلي ، مجنون را بيزنجير ميخواست . ليلي ميدانست خدا چه ميخواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نميخواست زنجير باشد . ليلي ماند . زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .
دلم يك ورق پارهي نازك است دلم را مچاله نكن نگو اين كه يك كاغذ باطله است به سطل زباله حواله نكن دلم دفتر كاهي است ورقهاي آن را نكن زود زود بيا بعضي از صفحهها را بخوان از اول ببين حرف ، حرف تو بود اگر باز از دست من دلخوري بيا اين « ببخشيد » هم مال تو نرو صبر كن ، يك كمي صبر كن بيا اصلاً اين دل دلم مال تو
|
About![]()
شجاعت هميشه در فرياد زدن نيست Archivesبهمن 1389آذر 1389 خرداد 1389 شهریور 1388 مرداد 1388 Authorsمسافر کوچولوزهرا LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
اویتا Categories
شهریار کوچولو |