تبليغاتX
شازده کوچولو

شازده کوچولو

آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

گاهی گمان نمی کنی ولی میشود

گاهی نمیشود نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود.

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت13:16توسط مسافر کوچولو | |

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود ؟

وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده میشویم اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ناپدید می شود.

یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و نا پدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی .... یا لطیف! مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش....

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت12:57توسط مسافر کوچولو | |

 بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر

زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر

اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر

عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم

 بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود

در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى

تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم

 همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار

داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است

که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار

مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم

به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى

است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم

برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستی 

+نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت11:33توسط مسافر کوچولو | |

دستهايم را
روي خيش گذارده ام و
زمين را با آن هموار مي كنم
سالها است كه با آن زندگي مي كنم ،
چرا نبايد خسته باشم ؟
پروانه ها پرواز مي كنند
سوسكها جيرجير مي كنند
پوستم سياه مي شود
خورشيد مي سوزاند
مي سوزاند
عرق تن مرا شيار مي دهد
و من زمين را شيار مي دهم
بي لحظه اي تحمل...
او را تاييد مي كنم ،
- اميد را -
وقتي به ستاره اي ديگر مي انديشم
به خود مي گويم
هرگز دير نخواهد بود
كبوتر پرواز خواهد كرد
پرواز خواهد كرد
همچون يوغ ، محكم
مشتهايم اميد را نگاه مي دارند
اميد به آنكه
روزي همه چيز تغيير خواهد كرد

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت20:37توسط مسافر کوچولو | |

با چشمان باز تو می گویم

که خسته نیستم هرگز،

این باکرۀ بی گذشت ِ امروز ِ زمان است که خسته است

که دیگر تکرارِ پوچ ِ خود را

بی حضورِ ‌من پرسه می زند و

دست نیافتنی تر از همیشه

از من می گذرد

ومرا تا ابد

دربی وفایی دخترانه‌اش جا می گذارد...

...

با چشمان باز تو می گویم

که خسته نیستم هرگز،

این عروس ِ سفید پوش ِ دیرروزهاست که خسته است

که می گرید برای تاج ِ خندۀ جشن ِ شبانه اش

که در سکوت ِ شب شکسته شد

از سیلی لحظه هایی که هرگز به شادی صبح نرسیدند...

...

با چشمان باز تو می گویم

که خسته نیستم هرگز،

این بیوۀ همیشه تنهای فرداهاست که خسته است

چرا که چهره زیبای دیروزش

ازحسرت ِ آن عشق نافرجام لحظه های بی بازگشت

به یغمای دست بی رحم زندگی رفته است...

...

با چشمان باز تو می گویم

که خسته نیستم هرگز،

من هنوز سرشارم از بودن

و هنوز بر لبۀ تلخ ِ التهاب ِ این زندگی

و درازدحام این چشمان باز

و لحظه هایی که دیگر به هیچ می مانند

با اشتیاق به انتظارایستاده ام...

...

با چشمان باز تو می گویم

از تنهایی این چشمان بسته

بی نیاز از تمام آنچه هست

و آنچه از من دریغ گشت

که خسته نیستم هرگز،

چرا که این مردۀ پوسیدۀ من

تنها چیزی که نمی فهمد خستگیست

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت20:28توسط مسافر کوچولو | |

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند
تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان!

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت20:21توسط مسافر کوچولو | |

روزها آمد و رفت

آسمان ابری شد، باران بارید، برف آمد، آب شد

آسمان آبی شد

من به گوشم همه شب سوز نوای همه همهمه ها جاری شد

گفتمت هیچ نمیدانی و لیک

تو به من خندیدی

تو فراوان سخن از پاکی باران گفتی

گل باران زداه از باغ دل خسته ام اما چیدی

رازقی راز گل سرخ چه می داند چیست؟

من تو را گفتم: روزگاری در پیش است

که در آن عشق ندارد جایی

و در آن روح چنان بیمار است

که تو گویی مرده است

و تو گفتی: تو که از عشق نمیدانی هیچ

و هی خندیدی

من نمیدانستم تو چرا می خندی

من نمیفهمیدم روشن آینه در دست تو مرده ست و تو

ابر تاریک ندیدن را هجی می کردی

من نفهمیدم سر راه من کور تو چاهی کندی

و من افتادم در آن از سر خامی و نابینایی

لیک امروز دگر نیست به قلبم یادی

از دروغ و ستم و مکر و فریب یادت

میروم تا ته آن کوچه که بن بست نبود

یاد تو در دل من میمیرد

و از امروز به بعد آزادم

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت20:9توسط مسافر کوچولو | |

از عشق باید سخن گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت
« عشق » در لحظه پدید می آید ، و « دوست داشتن » در امتداد زمان ،این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .
عشق معیار ها را در هم می ریزد . دوست داشتن بر پایه ی معیار ها بنا می شود ، عشق ناگهانی و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد ، عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است .
عشق فوران می کند چون آتشفشان و شرّه می کند چون آبشاری عظیم ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای به بستری با شیب نرم
عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ساختنی عظیم
عشق دقّ الباب می کند ، مودّب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست.
درویش نیست ، حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ...
عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند ...
عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، سر می کند و می گذرد ، دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دور می کند ، به آسمان می فرستد و چون خاطره ای حرام ، رشته ی نگهبانی به آن می گمارد ، عشق ِسحر است ، دوست داشتن باطل السحِر .
عشق و دوست داشتن در پی هم می آیند ، اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند .
عشق انقلاب است ، دوست داشتن اصلاح ، میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه ی مشترکی نیست از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن اما به هر حال این حرکت ، از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی است از خمیده ای به خمیده ای ... و فاصله ای است ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید


+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت20:5توسط مسافر کوچولو | |

روی نقطه آخرِ آخرین خط نشسته ام
وآخرین برگها را بازی می کنم
خواب آلوده بیدارم تمامی شبها
و آفتابهایِ هرروز برایم رجزمی خوانند
در زنجیره تکراریِِِ سرد یخ می بندم
پاییز، زمستان
پاییز ... زمستان ...
بادهایی همواره عجول وبرگهایی همیشه مسافر
پنجره ام را از تنهایی در می آورند؛ گاهی
من اما متوقف و چسبناک
نا منتظر هیچ معجزه ای
رها وآویزان
بودنم را به قمار نشسته ام
دورِ من گویی هیچ وقت نمی رسد!
وتنها برگ برنده ام در دستانم می سوزد
شاید اشتباه فهمیده ام:
عشق برگ برنده این روزگار
و صداقت جزئی از قواعد این بازی نیست !
شاید...
اما ؛ برنده یا بازنده
تو یا من
چه فرق می کند؟
ما تنها،
فاصله ها را طرح زدیم
سیگارهامان را تکاندیم
بی حوصله لبخند، و بی امان زخم زدیم
وآنچه باختیم اعتماد بود

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت20:2توسط مسافر کوچولو | |

چه کسی باور میکند ؟
رستم
از هرآنچه بوی عشق میدهد ... از تو ...
من به نهایت رسیدم ...
توانستم عشق را در پستوی خانه ی دل نهان کنم
و اکنون
از هرآنچه بوی تعلق می دهد آزادم !
چه کسی باور میکند ؟
توانستم !
توانستم تورا دوست بدارم ...
توانستم با نگاه آسمانیت کنار بیایم
و با چشم سر ... نه با چشم دل ...
به تو نگاه کنم !
توانستم برای اولین بار و آخرین بار
به هرم نفسهایت و به گرمی دستانت اعتماد کنم
و شاخه ی خشک بی اعتمادیم را
زیر پاهای اعتماد تازه ام له کنم !
و اکنون
تو با منی ... تو در منی و هنوز هم از آن منی ...
اما نه در اینجا ...
در هرکجا غیر از اینجا ...
تو در همه جا ... در همه وقت ...
از آن منی ...
باور میکنم

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت19:59توسط مسافر کوچولو | |

متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا تاتو را حس كنم و دنیا خواهد دید داستان عشقی سوزان را كه شعله اش در قلب من خواهى بود به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و
پرنسس ها سر میكند. قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست

متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر چهره ی بر افروخته ام را ببین و عشق را حس كن به صدای نفس های من گوش كن و بشنو ترانه ی عشق را عاشقی بی قرار است و
كمرو ولی پرشهامت. موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.

متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم بر عشق ما هیچ چیز
ناممكن نیست بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر ز رویاهای عاشقانهاست.

متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است دربرابر گام برداشتن در كنار تو در شبی زیبا زیر نور ماه دلی نازك و پرز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.

متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است و گل های سرخ عطری ندارند و ستارگان دیگر نمیخوانند آن گاه كه چشم می گشایم و می بینم با تو نیستم عاشق
پیشه است وبی عشق زندگی نمی كند.

متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم شاید به نظر برسد كه نمی توانم عاشق باشم شاید به نظر برسد كه حتی نمی خواهم عاشق باشم ولی نه در برابر عشقی مانند
عشق من به تو كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت عشق او شعله ای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.

متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه با ماجراهای عاشقانه ای كه خواهیم داشت با فداكاری هایم درراه عشق به تو خواهی دید كه چگونه دوستت دارم در امور عشقی
ورزیده است وزندگی اش پر ز ماجراهای عاشقانه است .. . . زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیزبه اثبات می رساند.

متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه ی گام های تو هستم كه به سوی من می آیی و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو رادر كنار خود حس كنم دوستت دارم هیجان عشق برای او
زیبا و پر جاذبه است ودر عشق صادق است.
متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو نگاهی كوتاه از تو لبخندی شیرین بر لبان زیبایت و من خود را غرق در عشق می یافتم خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق
داشته باشد.

متولدین دی ماه :
روزها ماه ها و سال هامی گذرند و شاید هیچ چیز عوض نشود جز من كه بیش از پیش عاشق گشته ام شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر از عشق
دارد.

متولدین بهمن ماه :
می خواهم آزاد زندگی كنم بسان پرندگان مهاجر ولی قفسی ساخته از عشق تو جایی است كه همواره روبه آن خواهم داشت عشق خود را دیر ابراز می كنى و عاشق
آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.

متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم كه بی عشق زندگی را سر كنم آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم و چشمانم را میگشایم و عشق رویایی ام را در تو می بینم در عشق بی نظیر
است.جذاب و پرنشاط است.احساساتی و رویایی است
.

+نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت19:49توسط مسافر کوچولو | |

 

 

 

خدايا من هماني هستم كه وقت و بي‌وقت مزاحمت مي‌شوم؛ هماني كه وقتي دلش مي‌گيرد و بغضش مي‌تركد ، مي‌آيد سراغت . من هماني‌ام كه هميشه دعاهاي عجيب و غريب مي‌كند و چشمهايش را مي‌بندد و مي‌گويد :« من اين حرفها سرم نمي‌شود. بايد دعايم را مستجاب كني.»

هماني كه گاهي لج مي‌كند و گاهي خودش را برايت لوس مي‌كند ؛ هماني كه نمازهايش يك در ميان قضا مي‌شود و كلي روزه‌ي نگرفته دارد ؛ هماني كه بعضي وقتها پشت سر مردم حرف مي‌زند و گاهي بدجنس مي‌شود . البته گاهي هم خودخواه ، گاهي هم دروغگو حالا يادت آمد من كي هستم؟!

البته مي‌‌دانم كه مرا خيلي خوب مي‌شناسي . تو اسم مرا مي‌داني . مي‌داني كجا زندگي مي‌كنم و به كدام دانشگاه مي‌روم . تو حتي .................

اما خدايا من از تو هيچ‌چي نمي‌دانم . هيچ‌چي كه دروغ است ؛ چرا ، يك‌ كمي مي‌دانم . اما اين يك كمي خيلي كم است . راستش من مدتهاست كه مي‌خواهم چيزهايي برايت بنويسم . البته من هميشه با تو حرف زده‌ام . باز هم حرف مي‌زنم. اما راستش چند وقتي است كه چند تا تصميم جديد گرفته‌ام . دوست دارم بزرگ بشوم ؛ دوست دارم بهتر باشم ؛ من يك عالم سؤال دارم ؛ سؤالهايي كه هيچ كس جوابش را بلد نيست . دوست دارم تو جوابم را بدهي .

نمي‌دانم ، شايد هم من اصلاً هيچ سؤالي ندارم و مي‌خواهم تو به من سؤالهاي تازه ياد بدهي . اما بايد قول بدهي كمكم كني ! قول مي‌دهي ؟

.

.

.

به خدا چه مي‌خواهي بگويي؟ چه مي‌خواهي برايش بنويسي ؟

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت17:10توسط مسافر کوچولو | |

 

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي‌تواند زمين را گرم كند ؟

ليلي گفت : من .

خدا شعله‌اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه‌اش گذاشت .

سينه‌اش آتش گرفت . خدا لبخند زد ، ليلي هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمينم را به آتش بكش .

ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي‌كرد .

ليلي گُر مي‌گرفت . خدا حظ مي‌كرد .

ليلي مي‌ترسيد . مي‌ترسيد آتش‌اش تمام شود.

ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد .

آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود  

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت16:42توسط مسافر کوچولو | |



دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ، خدا دنياي بي‌زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت

شيطان كمكش كرد .

دل ، زنجير شد ، زن ، زنجير شد . دنيا پر از زنجير شد و آدم‌ها همه ديوانه زنجيري !

خدا دنيا را بي‌زنجير مي‌خواست . نام دنياي بي‌زنجير اما بهشت است .

امتحان آدم همين جا بود . دستهاي شيطان پُر از زنجير بود .

خدا گفت : زنجيرهايتان را پاره كنيد . شايد نام زنجير شما عشق است .

يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد نامش را مجنون گذاشتند .

مجنون اما نه ديوانه بود نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت .

شيطان آدم را در زنجير مي‌خواست .

ليلي ، مجنون را بي‌زنجير مي‌خواست .

ليلي مي‌دانست خدا چه مي‌خواهد .

ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند .

ليلي  زنجير نبود . ليلي نمي‌خواست زنجير باشد .

ليلي ماند . زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت1:16توسط مسافر کوچولو | |

 

دلم يك ورق پاره‌ي نازك است

دلم را مچاله نكن

نگو اين كه يك كاغذ باطله است

به سطل زباله حواله نكن

 دلم دفتر كاهي است

ورق‌هاي آن را نكن زود‌ زود

بيا بعضي از صفحه‌ها را بخوان

از اول ببين

حرف ، حرف تو بود

اگر باز از دست من دلخوري

بيا اين « ببخشيد » هم مال تو

 نرو صبر كن ، يك كمي صبر كن

بيا اصلاً اين دل

دلم مال تو

+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت0:49توسط مسافر کوچولو | |